تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...




«بيش از 1.2 ميليون تن از کودکان سومالي به کمک فوري نيازمند هستند و اگر اين کمک‌ها صورت نگيرد، ده‎ها هزار کودک خواهند مرد.»
«
روزانه سیزده کودک زیر پنج سال در سومالی به دلیل سوء تغذیه جان خود را از دست می دهند.»

همین الان توی دنیا یک ملت هستند که دارند از گرسنگی می‌میرند. نه اینکه آنها فقیر باشند و کم غذا بخورند و دچار فقر غذایی باشند و چه و چه و چه، نه. آنها غذایی برای خوردن ندارند. آنها واقعن گرسنه‌اند، و به خاطر این گرسنگی، دارند می‌میرند! و آدم‌های زیادی هستند که می‌توانند به آنها کمک کنند، می‌توانند بدون این که کوچک‌ترین مشکلی برایشان به وجود بیاید به آنها کمک کنند تا از گرسنگی نمیرند، اما آنها همچنان گرسنه‌اند.

درک کنید که آنها نیازی به گریه‌، همدردی، تاسف، آه و ناله و لایک و پلاس و :((( های ما ندارند. آنها گرسنه‌اند و برای آنکه زنده بمانند، غذا می‌خواهند. تا جایی که می‌توانید کمک کنید.

پ.ن: لطفن در اسرع وقت کمک کنید، شاید چند نفر کمتر بمیرند.

اهداء کمک از طریق هلال احمر:
شماره حساب 99999 جمعیت هلال احمر نزد بانک ملی ایران شعبه مرکزی قابل پرداخت در سراسر کشور

اهداء از طریق دفتر آیت‌الله صانعی:
شماره حساب : 90017008942927
شماره شبا: 210560900170000894292007 IR
شماره کارت: 2922 - 0894 - 8619 - 6219

پرداخت آنلاین: +

اهداء از طریق دفتر آیت‌الله وحید خراسانی:
حساب سیبا به شماره 0107859606006 به نام آیت الله العظمی وحید خراسانی

+ يادداشت شده در ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط سعید |

دیروز زیباترین مژه­‌های دنیا را دیدم.

از آن ِ پروانه­‌ای بود.

همان­‌ها که شما خیال می­‌کنید بال پروانه است.

راستی،

هیچ می­‌دانستید که پروانه­‌ها،

هرگز پرواز نمی‌کنند؛

                        آنها پلک می­‌زنند!

+ يادداشت شده در ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط سعید |
      بگذار دردسرت ندهم، دل‌م تنگ می‌شود. این همه‌ی حرفی است که این پاراگراف قصد دارد بگوید. یعنی این پاراگراف، یک پاراگراف است که سعی دارد این مفهوم را به ذهن خواننده متبادر سازد که نگارنده‌ی آن آدم بسیاردل‌تنگ شونده‌ای است. از آن آدم‌ها که دل‌شان برای همه‌چیز تنگ می‌شود، که هی یکهو یاد خاطرات می‌افتند و نگاه که می‌کنند می‌بینند چه‌قدر دل‌شان برای این و آن تنگ شده. که یکهو حواس‌شان می‌افتد به دل‌تنگی‌هاشان، می‌فهمند چه کوهی از دل‌تنگی بر دلشان معصومانه لم داده، بعد یکهو دلشان به اندازه‌ی فراخی کوه، نه، به اندازه‌ی فراخی عالم، تنگ می‌شود، اصلن یک ذره می‌شود دل‌شان، و تنگ می‌شود دل‌شان، انقدر که جای خودشان هم نیست، انگار مانده‌اند توی یک چمدان قهوه‌ای قدیمی غبارزده‌ خاکی، زیر اثاثیه‌ی یک زندگی، بعد چمدان ِبودن‌شان مدام تنگ می‌شود، هی دلشان یک طوری می‌شود، آب دهن‌شان می‌ماند بیخ گلو و بعد همه‌ی هست‌شان، جمع می‌شود یک جایی زیر گلو. آن‌وقت هی می‌گویند "آخ اگر می‌شد از خودمان به در می‌شدیم"، بعد هی نمی‌شود، تا که آخر سر دوباره یادشان می رود چقدر دل‌شان تنگ است. یادشان می‌رود تا زمانی که دوباره یکهو ببیند چقدر دل‌تنگ اند، و چقدر دل‌تنگ‌تر. بله، به گمان‌م این پاراگراف سعی دارد همین‌ها را بگوید.

+ يادداشت شده در ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط سعید |
زیادی سوت و کور شده، اذیتم می کند. شده ام مثل این دخترهایی که پدر پیر و افتاده ی‏ شان اگر نونوار نباشد و مرتب، اذیتشان می کند، حس دین دارند نسبت به پدرشان، که مرتبش کنند، موهایش را شانه بزنند، لباس تر و تمیز تن ش کنند. نه که از پدر دلزده باشند، که برعکس، حس دِین دارند نسبت به پدر. شاید دوران جوانی، هیبت مردانه ی "بابا" یادشان می آید، بغض می ماسد گوشه ی گلوشان که آن همه کوپال مردی مچاله بیفتد گوشه ی رخت ِخواب.

شده ام مثل همین دخترها. دلم گرفت، یکهو سر زدم به این وبلاگ. دلم خواست نونوارش کنم. عوضش کنم. اصلن برات ش شد که روزنوشت ش کنم. نمی دانم. دلم خواست یک کاری بکنم، دِین دارم، یادم که می آید یک زمانی را، دلم لک می زند که دوباره راست و ریست ش کنم.

پ.ن: این که کی درست ش کنم، راهش بیندازم دوباره، با خداست

+ يادداشت شده در ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط سعید |

...بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى،

لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ،

فاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَاَكْرَمَنى بِكَ،

اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ...

 

...پدر و مادرم به فدایت،

آری که سنگین آمد مصیبت تو بر من،

پس از خدایی که مقامت را گرامی داشت و مرا به خاطر تو اکرام کرد،

می خواهم که خون خواهی تو را در رکاب امام یاری شده روزی ام گرداند...

 

+ يادداشت شده در ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط سعید |
این پست در بلاگ دیرنو منتشر شده است. از اینجا بخوانید.
+ يادداشت شده در ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط سعید |

دوباره دارد زمستان می شود. زمستان، نه که فصلی از چهارفصل سال، که یکی از دو نیمه ی سال آن هم در آشیانه های کودکانه­گی ام، زمستان و تابستان. فصلی که بیش از رقیبش تابستان، آماسیده از خاطرات بچه گی و ورم کرده از صحنه ها و تصاویری که گاه و بیگاه با لرزه ی بادهای شبانه ی سردش به ذهنم می وزند. هجوم زجرآوری که زخم تسکین یافته به نشئه ی تابستانی را ملتهب می کند و با چیره گی زودهنگام هر شب ش بر روز، غروب که می شود، زخمه ای می زند بر این تار کهنه، تا بفهمد که چه اندازه از کوک افتاده است. و هیچ لرزه ای، غمگنانه تر از لرزه ی غبار آلود و بدآهنگ تارهای زنگار بسته نیست، غمگین ترین سازها. سازی که دود عود هم­جوارش آنگه که معوج می شود در باد، مانه می­شود عمری که رفته و روزها، روزهای این بیست و اندی سال را قطار می کند پشت سرم که چونان پیرترین محکوم به انتظار، در دورافتاده ترین ایستگاه متروک ترین گوشه ی دنیا، بی اختیار نظاره کنم رفتن این آخرین قطار را که توی یک واگن بخاری های نفتی می سوزند، توی یکی سوز سرما وقتی جلوی موتور نشسته باشی توی شبهای یخ بندان، توی دیگری تخت سردی که زیر پتوش باید آنقدر نفس کشید تا هواش گرم شود، آن یکی تانکر نفتی توی پارکینگ یخ زده و 20 لیتر صبر، دیگری گرما و بخار تنیده بر شیشه هایی که چشم غره می روند سرمای آن سویشان را و سوت کتری روی علاءالدین. مانده ام، من این پیرترین محکوم، با استخوانی به خردی بیست یا بیش، با جانی به کاستی ثلثی،کمابیش، لای جرز دیواره های خارای زمان. زمستان دارد می آید و دوباره جان باید سابیده شود به دیوار ادوار. باید بمانم باز زیر تگرگ هجمه های حسرت به لرزه ، که بپرسند سردت شده؟ ببندیم در را؟

+ يادداشت شده در ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط سعید |
1:

» تري جونز، كشيش آمريكايي از قصد خود براي سوزاندن قرآن در روز 11 سپتامبر خبر مي دهد.

» مقامات آمريكا هر يك به نحوي اين عمل را اشتباه مي خواند ومخالفت خود را ابراز مي كند.

» تري جونز اين كار را نمي كند.

» چند مسيحي متعصب اين كار را ميكنند، فيلم گرفته مي گذارند توي Youtube

» كمتر كسي فيلم ها را ديده و كمتر خبرگذاري در دنيا (حتا دنياي اسلام) خبري داده است.

2:

» در ايران فيلم هاي Youtubeي بارها و بارها از صداوسيما پخش مي شود.

» همه ي گروه هاي سياسي، اين وري و آن وري اقدامات رامحكوم مي كنند.

» رهبر، مراجع، رؤساي سه قوه، خلاصه همه كلي حرف مي زنند.

» در ديوار شهر (تهران) را بنرهايي پر مي كند از نقل قول هاي رهبر.

» قرار بر سه چاهارتايي تظاهرات مردمي مي شود و تظاهرات اصلي روز جمعه بعد از نماز جمعه.

» روز جمعه، تظاهرات مردمي در اعتراض به هتك حرمت به ساحت قرآن مجيد، پوستر هايي از "دولت خدمتگزار"(!!!) منقش به محمود احمدي ن‍ژاد و آيت الله سيد علي خامنه اي به طور گسترده بين مردم پخش مي شود. مردم شعار مي دهند، واي اگر خامنه اي حكم جهادم دهد!

+ يادداشت شده در ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط سعید |

...فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ...

...هر چه از قرآن ميسر مى‌شود بخوانيد. ...

سوره ی مزمل – آیه ی 20


روز اول ماه رمضان که داشتم قرآن می خواندم، یکی از آیات نظرم را جلب کرد و گفتم بگذارمش توی وبلاگ. روز دوم هم که همین اتفاق افتاد گفتم یک باره از هر جزء یک پست بگذارم. بنابراین، آیات انتخاب شده نه موضوع خاصی را دنبال می کردند و نه اصولا هیچ چیز دیگری جز این که من در آن روز که می خواندم احساس می کردم که خوب است بگذارمشان توی بلاگ.

تیتر مطلب هم که همان مطلع سخن وعاظ و آخوندهای قدیمی خودمان است، وقتی که می خواهند با آیاتی از قرآن شروع کنند که می گویند "قال الحکیم فی محکم کتابه ..."

نظر ها را هم بستم چون احساس کردم چندان جای نظر ندارد. احساس است دیگر! اگر هم داشته باشد باید بروید نظراتتان را به خود خدا بگویید که به ما مربوط نمی شود. و الا ما و این سوسول بازیا؟؟

می ماند این که متن آیات را بی تصرف از سایت قرآنی برداشتم، ترجمه ها هم با اندک (بسیار اندک!) تصرف (که عمدتا حذف بخش هایی بود که حالت تفسیری داشت) از همان سایت.

باشد که رستگار شویم.

+ يادداشت شده در ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط سعید |

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا

پس با دشوارى، آسانى است؛ آرى، با دشوارى، آسانى است.

سوره ی شرح – آیات 5 و 6

+ يادداشت شده در ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سعید |