تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...

می جنگم، می میرم، رای مو پس می گیرم       /          مرگ بر ضد ولایت فقیه

می جنگم، می میرم، رای مو پس می گیرم       /          مرگ بر ضد ولایت فقیه

می جنگم، می میرم، رای مو پس می گیرم       /          مرگ بر ضد ولایت فقیه

می جنگم، می میرم، رای مو پس می گیرم       /          مرگ بر ضد ولایت فقیه

می جنگم، می میرم، رای مو پس می گیرم       /          مرگ بر ضد ولایت فقیه

 

می جنگم، می میرم، رای مو پس می گیرم       /          مرگ بر ضد ولایت فقیه

 

+ يادداشت شده در ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط سعید |
غم بار ترین لحظات زیستن آدمی، آن زمان هایی ست که بخواهد به خودش ثابت کند می شود، بعد هی نشود.


+ يادداشت شده در ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط سعید |
یک روز یک اسب به انجمن حیوانات عجیب زنگ می زند و می گوید که می خواهد عضو انجمن آنها شود. آن سوی خط توضیح می دهد که هر حیوانی در آن انجمن کاری خارق العاده انجام می دهد و از اسب می پرسد که او چه کار خارق العاده ای بلد است. اسب می گوید : "خب احمق من الان دارم حرف می زنم!"

نمی دانم تکراری بود یا نه، جالب بود یا نه، خندیدی یا نه.

اما اگر خندیده باشی به نوعی به حماقت خودت خندیده ای. جوک جالبی بود، نه؟

+ يادداشت شده در ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط سعید |

توی دنیای صفر و یکی, موجود, entity, هرچیزی ست که ویژگی داشته باشد. یک چیزی که ممتاز ش کند از بقیه. این می شود وجود. دارای صفات ممتاز بودن بنیانی از وجود است این جا. و البته شرطی مکفی. این است که یک وبلاگ می شود برای خودش موجود. حتا هویت می یابد. برای خودش کسی می شود. مثلا می شود که آدم دل ش تنگ شود برای وبلاگ ش. نه برای نوشته های خودش, نه برای کامنت های دیگران, نه بازدید کننده هاش, برای خود موجودیت وبلاگ. این است که می شود که یکی برای خود وبلاگ ش, خطاب به او, توی خودش پست بزند. که بگوید...

سلام پیرمرد.

خرده نگیر که هنوز تازه روزشمارت از سال سوم ش گذشته و پیرمرد می خوانم ت, که می دانم خرده نخواهی گرفت, که اصلا به ت نمی آید پیرمرد. که خودت می دانی چه این روزها پیر و غبارزده شده ای. که به ظاهر متین و آبی ت نمی آید که از این خرده ها بگیری. که به خارهای معرف بنفش و نافذ ت نمی آید. که به رد پاهای سیاه و سفیدت, به آن "حیاتم" ت نمی آید پدر جان.

پیرمرد.

جان ت آرام, کامت عسل, آبی ت رام و رام تر, اجرت بی مقدار از بابت تمام حرف هایی که بر ِدل ت گفتم و بی هیچ حرفی شنیدی. که گرچه رازدار خوبی نبودی, اما من هم از آنها نیستم که از این خرده ها بگیرم, پیرمرد. که اگر رازدار نبودی, حسابی سنگ صبور بودی. از آن سنگ صبور ها. از آنها که همه چیز را می شود در گوششان نجوا کرد. از آن ها که توی این دنیای لعنتی و واقعی ما گیر نمی آید, الا توی سریال های ایرانی, که تازه به خاطر همین ها هم مردم به این سریال ها می گویند مزخرف. از آنها که پیش شان می توانی خودت باشی. خود خودت. که پیش شان, همنواشان, حتا شاید در پناه شان, می توان داد زد. گاهی حتا عربده, مستانه یا دردمندانه. هرچه. هرچرت.

پیرمرد.

چه حرف ها که برای ت زده ام, چه حرف ها که بر لوح ت نوشتم و اما گفتم باشد فقط برای خودت, Delete. چه حرف ها که حتا به تو هم نگفتم. چه حرف ها که با دست های لرزان و ملتهب, چه حرف ها که با تایپ لرزان و مشوش, چه حرف ها که با ذهن خلسه وار برای ت زدم. چه بار ها که بی پرده روی تو افتادم, عور و بی ستر. و چه بار ها که به جای آن که تو مسطور من شوی, من مستور شدم با تو. چه بارها که شدی لفافه ام, که بنویسم آنچه را که هر کسی بخواند, خواندنی محض خودش. که گاه نشد. اما تو همواره پا بودی, پا.

پیرمرد.

ببخش اگر بارها هذیان تعفن م را بر تن آرام گون ت خالی کردم, اگر گاهی هرس ت کردم خودآگاه و ناخوآگاه, اگر گاهی مغرورانه و قصاب وار, به جبر زمانه, ساطور ساطور ت کردم.

پیرمرد.

یادت می آید چه نوشته ها که باهم خواندیم, چه آدم ها که باهم باهاشان آشنا شدیم, چه درددل ها که برای ت گفتم, چه بیانیه ها که از تریبون ت صادر کردم, چه چیزشعر ها که توی بزم ت تقریر کردم, چه دل مشغله ها که برای ت روایت کردم, چه شعر ها که از آن کرسی ت برسرودم, چه ذوق ها که با تو به مظهره گذاشتم, چه وصف ها که توی تو به منظره گذاشتم, حتا – بی آنکه خیلی ها بدانند- چه موسیقی ها که باهم شنیدیم. چه نامجو ها که باهم حظ بردیم, چه نفس ها که باهم نکشیدیم, چه بال ها که باهم درآوردیم, چه شب ها که باهم تا صبح, چه خنده ها, چه ضجه ها, چه آب ها, چه مشک ها چه ....

پیرمرد. نه خسته. نه خسته که شدی تکه دیوار خط چین زندان این نکبتی زندگی کن. که شدی همدمی که چروک پیشانی ش, حالا که پیرتر شده, شده نابینا نویس سیر تطور من. پیرمرد, خداقوت, نه خسته. 

_______________________________

این هم فردنو یی تقدیم به تو, پیرمرد:

نازت تو صبر پیر,

          مردیکه حیاتم به یادداشت.



+ يادداشت شده در ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط سعید |

پيرو پست محمد ملاعباسی در وبلاگ دیر.

اول:

اعترافات در دادگاه و جلسات چهارگانه ي اخير، بيش از آنكه نظر من را جلب كنند، پلي بودند براي حيرت من باب دادگاه هاي استاليني.

دادگاه هاي استاليني، جايي كه مي شد صداي فرياد متهم ها را شنيد كه داد مي زدند "من خائنم، سزاي خائن اعدام است." آن هم دادگاه هايي به واقع علني. و البته هيچ گاه به درستي معلوم نشد پشت صحنه ي آن دادگاه ها چه اتفاقي رخ داده بود. جايي كه به جاي اينكه دنبال آرماني در عقايدمتهم باشيم كه او را از اعتراف دور كند، بايد ببينم چه آرماني ايجاد شده بود كه متهم را به آن اعترافات وا مي داشت.

چراكه برخلاف دادگاه هاي اخير كه وكلا و قاضي و دادستان، هر سه در نقش دادستان ظاهر مي شوند و متهمان در صدد رافت اسلامي هستند، آن جا متهم يك تنه وظيفه ي همه ي افراد در دادگاه را برعهده مي گرفت و حتا حكم خود را نيز صادر مي كرد. آن هم حكمي بسيار سنگين.

اول كه خود را لايق اعدام مي دانست [و البته لازم به ذكر است كه آن جا عفو و رافت كمونيستي و اين خبرها نبود و بلا استثنا اعدام مي شدند و البته خودشان هم مي دانستند] و بعد هم تمامي آدم هايي كه او را مي شناختند را به مخاطره مي انداخت. چراكه عمدتا افراد خانواده و دوست و آشنا با هر متهم به خيانتي تنها چند ماه بعد از اعدام ش زنده مي ماندند.

دوم:

در مورد اعتراف گيري هاي اين روزها هم قضيه دو طرف دارد. انها كه سوار بر قدرت اند. آنها كه سوار بر قدرت نيستند. آنان كه سوار بر قدرت اند كه هيچ. بسيار زياد معتقدم كه آرمان گرچه در رسيدن به قدرت ممكن است راستي راستي آرمان باشد، پس از آن جز ابزار كنترلي و تظاهر چيز ديگري نيست و نبايد از اين ها انتظاري جز اين داشت. شاهد مثال را باز مي گذارم گردن همان شوروي سابق. يا اصلا اين همه حكومت هايي كه توي همين كشور خودمان ايجاد شده و منحل شده. يا اصلا همين رئيس جمهور ارزشي خودمان. يا اصلا...

اما آنها كه سوار بر قدرت نيستند. حقيقتا به شدت براي م سوال است كه مثلا ابطحي كه عمري مشاور رئيس جمهور اصلاحات بوده و همواره حامي اصلاحات و يك جورهايي حتا روابط عمومي اصلاحات، چه طور حاضر مي شود در مجلس بزم دادگاه برقصد كه هيچ، خوش رقصي هم بكند. يا مثلا عطريان فرد. به گونه اي كه انگار آنها وطيع و مراد و تابع نعل به نعل شده اند كه حاضرند هر چيزي را به نام اعتراف بگويند. تا جايي كه برخي اعترافات بي ربط به موضوع كيفر خواست هستند و مي شود گفت كه اصلا يك جورهايي بيانيه ي گروه هاي تند اصولگرا و البته حامي دولت [به عنوان مثال شريعتمداري و دوستان] و يك جورهايي تاييديه گرفتن پيرامون يك سري مناقشات بيست ساله بين دو جناح، از جناح مخالف است. مثلا حرف هاي عطريان فرد در مورد ولايت مطلقه فقيه. يا اظهارات حجاريان در مورد مقالات ش.

نمي دانم. يا قضيه از يك ضعف باور گروه دوم[كسانيكه بر قدرت نيستند] يا اقلا بعضي از آنها و هم راستايي حرف ها و عقايد آنها با مسير قدرت طلبي [آنچنان كه در گروه اول] نشات مي گيرد [كه هيچ بعيد نيست] و يا جريان ديگر و سر ناگشوده اي در روند اعتراف گيري وجود دارد، آنچنان كه در دادگاه هاي استاليني [كه اين هم هيچ بعيد نيست].

سوم:

هرچه هست و نيست، جريان باخت-باخت حاصل از التقاط حق و باطل است. و باخت-باخت مقابله اي ست كه در آن نيمه هاي بدي[باطل] بر نيمه هاي نيكي[حق] طرف مقابل پيروز شده اند. ظلم بر مظلوميت پيروز شده است و دنيا [و شايد قدرت] دوستي با زمين نهادن پرچم حق بر ....باز هم مظلوميت. اتفاقي كه در نهايت مي افتد به گمان من، جنگ زرگري بطلان هاست براي حق نمايي، كه باعث مي شود اعتقاد به اين كه پيش از ظهور منجي عالم را ظلم فرامي گيرد، ديگر براي من عجيب و با تصورات خيالي از دنيا همراه نباشد.

چهارم:

گرچه جريانات اخير براي من بار عظيمي به همراه داشت و اتفاقات ش حتا به يك بازنگري و بازتعريف از انچه در ذهنم اسلامي مي نمود منجر شد، و اينها همه پرهزينه اند و سنگين و طاقت فرسا[چونان ساييده شدني به سوهان] بايد اعتراف كنم از اندك بردهاي اين جريان باخت-باخت، درك نياز ظهور منجي بود‌[كه البته برد پرهزينه اي به نظر مي رسد‍] چيزي كه ديگر از حد يك "و عجل فرجهم" ساده ي بعد از صلوات فراتر برود و حقيقتا به يك نياز بدل شود. اتفاقي كه شخصا براي من افتاد، و من را از اين سوال كه چگونه انسان مي تواند راستي راستي و از سر اخلاص خواهان ظهور باشد رهانيد.

پنجم:

ماه رمضان است. رمضان كريم. هيچ چيز رمضان را به اندازه ي دعاي پيش از افطارش دوست ندارم، رو به قبله، خرما به دست، پچ پچ كنان، ملمع، كه حالا "عجل لوليك الفرج" ش هم پر رنگ تر و با معنا تر است.

+ يادداشت شده در ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط سعید |

يك آقايي با همسرش دارد توي خيابان راه مي رود. يك نفر –موسوم به لباس شخصي- كيف آن آقا را مي زند، اما خلاف رسم معمول، به جاي دويدن خيلي هم با طمانينه به راه ش ادامه مي دهد.

آن آقا خطاب به فرد مذكور: آقا ببخشيد اون كيفي كه دستتونه مال منه.

فرد موسوم به لباس شخصي: خب...كه چي؟

-خب بايد كيفمو بدي به خودم.

-مثلا ندم چي مي شه؟

-چي خيال كردي؟ مملكت قانون داره!

اين حا دقيقا نقطه ي عطف اين داستان است. فرد موسوم به لباس شخصي كه اصولا از هيچ گونه شخصيت حقوقي و حقيقي برخوردار نيست لبخندي مي زند و اذعان مي دارد: دقيقا. مملكت قانون داره. و بنابر همين قانون اول مي دم دوستان در برخي روزنامه هاي معتبر داخلي مقاله هاي انتقادي عليه ت چاپ كنن. بعد ديگر برادران محترم شبه نظامي را مي فرستيم كه شما و خانوم تان را، البته جدا جدا، بگيرند ببرند زندان. بعد آن جا تازه معلوم مي شود شما چه كاره اي. زندان اتاق فكر است.

-ببخشيد اما ما قبلا به جاي ديگه اي – گلاب به روتون- مي گفتيم اتاق فكر.

-آفرين. مثال خوبي زديد. آنجا كه خوب فكرتان را كرديد، ما و ديگر برادرانمان مي آييم به كمك شما و همسر مكرمه. [وي درگوشي اضافه كرد:] آدم ها اصولا زير فشار بهتر فكر مي كنند.[اين مقام غير مسئول و البته آگاه ادامه داد:] آن وقت است كه بهتر از روانكاوي فرويدي همه ي روابط ت افشا مي شود. معلوم مي شود كه چه كاره بوده اي.تازه آن شكم گنده ات را هم براي ت سه سوته آب مي كنيم. بعد مي رويم زير نظر قضات عالي رتبه و شاخص و البته بي طرف توي دادگاه. قول مي دهم خودت اعتراف كني كه از سيا دستور مي گرفتي تا با كيف ت نشر اكاذيب كني. اصلا ما خودمان چهار تا شاهد داريم كه وقتي تو را ديديم توي دست ت دو تا اكاذيب بود كه ريختي شان تو جوب. خيالت نرسد ها. نشر اكاذيب از توزيع كراك هم بدتر است. من بوي اكاذيب را از صد كيلومتري مي فهمم. تازه اكاذيب زدي، هان؟

تازه خيال كردي. تماس هاي تلفني ت با زهره را كه همه شنيدند، بعد كه اعتراف كردي اصلا كيف مال من بوده، و البته تصريح كردي كه هيچ شكنجه اي نشدي كه هيچ، زندان بان را شكنجه هم داده اي،بعد كه عذر خواهي كردي از ملت شريفي كه به اكاذيب تو معتاد شده، بعد كه جنازه ي خانم ت را هم تحويل  نداديم، بعد كه گفتيم اگر راست مي گوييد كه تجاوز جنسي شده بياييد نشان دهيد، آن وقت است كه معلوم مي شود تو عامل كدام پدرسوخته ي دشمن نظام و بالاخص ضد[...] هستي. خيال كردي؟ مملكت قانون داره!

آن آقا عذر خواهي مي كند و مي گويد كه اصلا كيف قابل آنها را ندارد، اما برادر موسوم به لباس شخصي كه هيچ گونه شخصيت حقيقي و حقوقي ندارد به همراه برادران محترم نيروي [...] براي تحقيقات بيشترايشان را همراهي مي كنند. ادامه ي داستان هم از صدا وسيماي [...] براي موشكافي بيشتر پخش خواهد شد/ شده است.

 

مربوط: زماني توي همين وبلاگ نوشته بودم قانون تنها٬ دستمايه ي قدرتمندان است در سلطه بر ضعفا. يادم مي آيد كسي گفته بود كلي گويي است. امروز-گرچه کلی ترش می اندیشم- جزئي ترش مي كنم: قانون بين مردمي كه قانون را اولين مرجع ندانند، تنها وسيله اي ست براي سلطه ي صاحبان قدرت.

-و اين حرف ها زده مي شوند تنها چونان مسكني كه حتا عمل هم نمي كند.-

مربوط: اين روزها دارم واشكافي هسته اي مي شوم.

مربوط: مطلب بالا تنها يك طنز است. جوك. عزيز جوك كه مي توانيم تعريف كنيم!

مربوط: حسابي جوگير شده ام.

مربوط: به گمانم بي مزه شد.

 

+ يادداشت شده در ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط سعید |
ای خدای من!
او را برای بندگان مظلوم پناه،
و برای آن که جز تو یاوری ندارد یاور،
و برای همه احکام تعطیل شده کتابت نواگر
و برای تمامی نشانه های دین و سنت رسول ت برافرازنده،
قرار ده.

...

ای خدای من!
مهربان ترین مهربانان!
به مهربانی ات،
با آمدنش این اندوه انباشته را، 
از این امت بزدای،
و برای ما در ظهور او،
شتاب کن،
        
شتاب کن.
آنان این ظهور را بعید می دانند،
و ما آن را نزدیک می بینیم،
ای صاحب زمان!
شتاب کن،
           شتاب کن.

 

بخش هایی از دعای عهد. برداشت -با تصرف- از اینجا.

 

بی ربط نوشت: آمدم. فعلا مانده ام که مانده ام یا نمانده ام. و البته مبارک کناد خدا شما را که ایام می روند.

+ يادداشت شده در ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط سعید |

پرده ي اول: براي طرف تعريف مي كنم كه وقتي سر ِجلسه، روحاني كاروان شروع كرد به حرف زدن و ديدم كه دارد چرت و پرت مي گويد كه حج كارخانه ي انساني سازي است و عظيم ترين حركت انسان ها به سوي حق و فلان و بهمان و الخ، همان جا دراز به دراز خوابيدم.

 طرف [با ناراحتي] مي گويد: تو كه اين ها را قبول نداري اصلا چرا مي روي حج؟

[نگارنده مي خندد]

 

پرده ي دوم: دارم آهنگ وطنم سالار عقيلي را گوش مي كنم .

يكي از دوستان –نسبتا- ماركسيست­مان مي گويد: انترناسيوناليست و اين آهنگ؟ [ابرو در هم مي كشد و] از تو بعيده!

[نگارنده مي خندد]

 

پرده ي سوم: نماز طهر توي مسجد دانشكده كه تمام مي شود دوستي مي نشيند كنارم.

دوست مي گويد: اين آقا [به امام جماعت اشاره مي كند] نماينده ي نهاد و گماشته ي خامنه اي­ست. اگر خامنه اي را قبول نداري نبايست پشت سر اين آقا نماز بخواني.

[نگارنده مي خندد]

 

مربوط نوشت:

پشت پرده ي سوم: بعد از خنديدن –البته با بي­حوصلگي- كمي براي دوستم صحبت مي كنم از مسامحه و اصل تبري و  "الاعمال بالنيات" و چون نيت آدم ها را نمي دانيم نبايد قضاوت كنيم و اين كه اين نماز جماعت كه سياسي نيست  و اين لاطائلات. جالب آنكه زر هاي من كه تمام مي شود امام جماعت بين دو نماز سخنراني مي كند عليه رهبر كه بيا و ببين. از جدايي ولايت و حكومت شروع مي كند و تا اين كه زدن مردم ظلم است و حكومت ظالم طاغوت است و طاغوت هم ماندني نيست پيش مي رود. توي دلم حسابي كيف مي كنم و ميگويم "آفتاب آمد دليل آفتاب" و البته از قپي خودم بيشتر كيف مي كنم. 

بي ربط نوشت: سر غامضي –كه خويشتن هنوز بر اسرار محجوبه اش واقف نگشته ام- اتفاق اوفتاد و اين بنده ي كمترين و عبد عاصي كثير المعاصي، بار شرف يابي حضور الاهي و رباني و بارگاه ملكوتي حضرت حق –ارواحنا فداه- يافته ام. پنج شنبه –اگر خدا بخواهد- عازم­م براي عمره ي مفرده. مرسوم است كه از دوستان حلاليت استدعا كنند و من را بر اين سنت حسنه اهتمامي جزيل است. مستدعا هستم بر ادعيه ي خيريه ايشان.

 رحم الله من اتبع الهدي.

بزد الدار العباده. سعيد الحاجي زاده. بیست و پنجم رجب المرجب سال یکهزار و چهارصد و سی هجری قمری.

مهر دانشجو سعيد حاجي زاده

+ يادداشت شده در ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط سعید |

دفعه ي قبل كه حسي شبيه داشتم، همان زماني بود كه امير عكسي از غزه در ديرنو انداخته بود و من نوشته اي برآن نوشتم. كه ماه محرم هم بود، ازقضا.

حسي كه بي شك تمام و كمال در نوشته نمي آيد، حسي مابين عباراتي چون استيصال، هيهات من الذله، هل من ناصر، اين الطالب بدم المقتول، بهت و درماندگي و هزار عبارات نانويساي ديگر. حسي برآمده از ظلم.

همه چيز از روزي شروع شد كه در مقابل وزارت كشور، نيروهاي ضدشورش را ديدم كه چگونه يورش مي برند. توصيفي نمي كنم از آنچه ديده ام، كه بيش از اين فضاي نوشته ام را احساس در بر نگيرد، و شبهه ي احساس. اما احساس آن چيزي بود كه فراگرفته بودم. شايد ايرادم آنجا بود كه پيش از آن، اين گونه لخت و عريان، ظلم را نديده بودم. اما زمانه هم ايراد داشت. ايراد داشت كه ظلم نمايي اش متراكم شده بود. انگار فنري فشرده، رقصان. آخر هنوز چيزي از ديدن ظلم نگذشته بود كه...

حسي شبيه در سرحد بودن. و البته در سرحد ماندن. انگار انحناي كف پا بر لبه ي تيغ، حسي شبيه لب پرتگاهي سكنا گزيدن. حسي شبيه انزجاري كه تا لبه ي فرياد مي آيد و اما همان جا مي ماند. انگار بغضي در گلو، و نه اين كه در گلو بغضي باشد، كه در گلو بغضي باشي. حسي شبيه در سرحد ماندن. در انحناي ناپايدار، پايستن.

بد است كه حس كني در يك قدمي ظالم هستي، تنها يك قدم، و اما اين يك قدم را ديواري به بلنداي ناممكن پر كرده باشد. بد است ببيني كه كسي از بالاي ساختماني تير مي زند و كسي پيش پاي تو مي ميرد و تو تنها با قاتل بيست متر فاصله داري و اما بيست متري به بلنداي ناممكن. كه اگر نيروي امنيتي در دسترس بود و اگر روي سقف آن ساختمان نبود و اگر سلاح گرم نداشت و اگر تفنگ داشتي و اگر...

و اگر ها كه ذهنت را مي خورند، پر مي كنند ذهنت را انگار كه چاهي از تعفن. تنهايي و ناتنهايي ات را پر مي كنند. اگر ها ثانيه هاي وامانده ات را مي جوند و تو سرسام مي گيري. چرا كه مظلوم شده اي. ظلم ديده اي. عريان. در مقابل ت. و تو هيچ غلطي نكرده اي. كه نمي توانسته اي كرده باشي. كه پس ديواري به بلنداي ناممكن...

بد است كه صبح درهاي اتاق ها شكسته باشند، دست هاي بچه ها هم، چشم يكي كور شده باشد به ضرب ميله اي و چون گوسفندان به مسير سلاخ خانه، آدم دزديده باشند. بد است كه شكمها جاي قمه بوده باشند و پريدن از بالاي سه طبقه، چاره ي كار. بد است كه لكه ي خون ديوار كوي ت را رنگي كرده باشد و ... ظلم بد است. به هر دستي، به هر اسمي، به هر تفسير و توجيهي.

بدتر اما زماني ست كه بداني پليس، نيروي نظامي حكومتي، ظالم است. زماني كه بداني كه تو مظلومي و در يك قدمي ظالمي كه آن طرف ديواري به بلنداي ناممكن...

اما مي داني بدترين چيست؟

با خودت فكر كني كه اين ها چه طور راضي مي شوند انساني را اين گونه بزنند و چگونه انساني بر مي تابد ظالم بودن را و چگونه مامور امنيتي مي كشد به سادگي و چگونه ظلم اين چنين مباح و چگونه ...و در اين حال و اين افكار به هر كسي كه بگويي كوي دانشگاه تهران زير سم اسب هاي امنيت قلع و قمع شده است، برگردد بگويد "حكما كاري كرده ايد... كاري كرده بوديد؟" و ديگري برايت از مصلحت سخن بگويد و ديگري توجيه كند ظلمي را به آنكه دانشجوها نماز نمي خوانند و ...  و تو بفهمي كه شست و شوي مغزي امري خطير در آزمايشگاه هاي پيشرفته يا كلاس هاي متمركز عقيدتي از براي به وجود آوردن امثال انصار نيست، امري رايج است و معمول. آن قدر رسوخ يافته كه ...

و تو بفهمي كه در اقليت ي، و تو بفهمي كه مظلوم مانده اي، در يك قدمي، و ديواري به وسعت و بلنداي ناممكن، كه مانده اي مظلوم، با خاري در چشم، استخواني درگلو...

لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظُلِم.

 

 

 

پی نوشت: این نوشته مال همان روزهاست. با یکی صحبت می کردم٬ یارو هجده تیری بود. می گفت بعد هجده تیر حسابی دپرس شده بودیم. دپرس که نمی دانم... اما این روزها حسابی معنای "شقشقه هدرت" را می فهمم. و البته سنگینی اش را.

پی نوشت: این همان چیزی است که قرار بود توی دیرنو بخورد که خب٬ هنوز که هنوز است میهن بلاگ فیلتر است.

 

+ يادداشت شده در ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط سعید |
اصل مطلب:

اصل مطلب قرار بودی لینکی باشد به مطلبی که قرار است توی دیرنو بخورد که هنوز -به علت فیلتر شدن میهن بلاگ- نخورده است. پس باشد تا آن جا باز شود.

بی ربط نوشت ۱: در دهی مردی سال ها قرآن می خواند و به عبارتی باسواد ده بود. روزی معلمی به ده رفت و مردم او را به دیدن قاری بردند. خلاصه که قاری لب به قرآن خواندن گشود و معلم که دید از هر ۱۰ کلمه ای هشت تایش را غلط می خواند و مابقی را سهوا درست٬ اعتراض کرد. قاری که حسابی شاکی شده بود معلم را به احتجاج دعوت کرد٬ در مقابل مردم. معلم که از علم خویش مطمئن بود پذیرفت. قاری از معلم خواست تا روی دیواری بنویسد مار. معلم نوشت. سپس قاری روی دیوار عکسی از ماری کشید. رو به مردم پرسید: شما بگویید که کدام مار است. مردم همه نقاشی قاری را نشان دادند و به همه گان ثابت شد که معلم جز ادعا چیزی نیست.

این روزها عجیب یاد این حکایت می افتم. تک تک کلمات ش انگاری معنا یافته اند. معلم عربی راهنمایی مان گفته بود. اما انگاری اصلا از روی شرایط سیاسی اجتماعی الان ایران گفته شده است. انگاری...

بی ربط نوشت ۲: دم این ملت گرم. در هر شرایطی پای شوخی شان گرم است. باور کن بعد از آن همه روزهای سختی که گذشت٬ از ترس و فرار و وحشت و نگرانی تا عقده و نفرت و ... و البته عقبه ی سخت تر این وقایع٬ این که اولین اس ام اس بعد از قطعی جنجالی اس ام اس این باشد که "اس ام اس را خدا آزاد کرد"٬ خیلی شیرین است.

+ يادداشت شده در ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط سعید |