|
پارسال اين موقع بود، سالش البته قمري كه ده روز كمتر از شمسي باشه، پارسال اين موقع بود كه داشتي شعر مي گفتي، نه؟ يادته آخراش مي خواستي انتظار رو بچاپوني به وزن نمي خورد؟ يادته يهو خورد. كلمه ها رو يادته كه يهو اومدن... نغمه، تازه ، ديباچه، بهار... يادته انتظار خودش وسط پريد؟ درست وقتي تصميم گرفتي بي خيال اين كليدواژه بشي، يادته؟ پارسال اين موقع بيرون هم رفته بودي به خيالم. جشن، چراغوني، شربت و شيريني، هي. چند سال پيش اين موقع، سالش البته قمري كه ده روز كمتر از شمسي باشه، يادته از دو تا ماه مي گفتي... گير نده حالا،از دو تا ماه مي نوشتي، يادته؟ يادته سال هاي قبل اين موقع ،سالش البته قمري كه ده روز كمتر از شمسي باشه، مي رفتي كوچه زيبا. مي رفتي خيابون مهدي. مي رفتي ... جشن و چراغوني و شربت و شيريني و هي.... امسال هم، كه فرق نمي كنه سال رو قمري بگيري يا شمسي و يا حتا ميلادي، اين موقع، مردم مثل هميشه ريختن تو خيابون و چراغوني كردن، شيريني مي دن، شربت مي دن، مثل هميشه همه چيز بي نظمه و آخ كه چه لذتي تو اين بي نظمي و بي برنامگيه. آخ كه چه لذتي تو يلخي بازيه، تو اين لوتي گري، تو اين مرام كشي. اما امسال، كه فرقي نمي كنه سالش قمري باشه يا شمسي و يا حتا ميلادي، تلق تلق تايپ مي كني : "ته سيگارش را تف كرد توي جوب و با همان لحن آب نكشيده ي هميشگي اش گفت: متي ِ شوما رو ما نمي شناسيم. ولي خيالي ني. [دستمال یزدی اش را تابی داد و ] مي گن اون ما رو مي شناسه. سلامتی آق متي كه امرو جشن تولدشه، و سلامتی نامردا که آق متی عمرنات جزفشون باشه، بندری رو عشق است ."
بي ربط نوشت: پارسال اين موقع، سالش البته قمري كه ده روز كمتر از شمسي باشه، تو چه فكرايي بودي و حالا چي؟ تو فكر دسته گل نرگسي؟ دسته گل نرگس؟ دست خوش بابا، دست خوش. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
افتاد. به یاد آمد و بار دیگر، مطلبی دیگر شد ... بي ربط نوشت يك: خرده خرد و سر سوزن ذوق جمع كردم تا قالبي بسازم. ارواح كلمه ام همه اش سمبوليك كار شده. پدر ذهنم درآمد، مخچه ام آماسيد، فكرم درد گرفت تا قالبي بسازم چونچنان (كَما). زياده زر است.
بي ربط نوشت دو: دلم براي دل تنگي، تنگ شده است. (فكر كنم يك "ت" كم گذاشتي ها...نگذاشتي؟ گذاشتي! اي ناقلا.) |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
راستش را بخواهي نسبتا خسته ام . دروغ گفتم. چه طور بگويم برايت... نوشتنم نمي آيد. نه اين كه نيايد ها، درست و حسابي نمي آيد... البته مي دانم كه درست و حسابي تو و من هزار فرسخ توفير دارد. قرارم هم نيست اين سوءتعبير دلپذير را بر طرف كنم. اصلا بي خيال. بگذار نه زور بيخودي بزنم و نه زر بيخودي. فعلا توي ذهنم دو تا ... (راستش درست نمي دانم دو تا چي... به خوش آمدت هرچه خواستي بگذار) هي مي چرخد و هي مي چرخد. يكي ش را مي نويسم ، و السلام. هر وقت به خاطر مصلحتي از مسير اصلي ات دور ماندي، بار ديگر روي اين كارت فكر كن (و اين كه نمي گويم اصولا بي خيال مصلحت شو، بنا به مصالحي است.) بي ربط نوشت: قديم ملت براي دختر همسايه شان شعر مي خواندند و مي گفتند براي امام زمان است. حالا يارو براي امام زمان شعر خوانده و تو... استغفرالله. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
كوله را روي دوشم مي اندازم. دسته ي كيف خاكستري را توي دستم محكم مي كنم و بعد كيف سياهم را. همه چيز دارد آرام آرام ، اما مي گذرد. ياد اولين روز مي افتم. واردش شدم و "...يك، دو ، سه ، چهار، خوبه... اتاق بزرگيه واسه چهار نفر... اما... اين تختا كه دو نفره ن ..." ياد اين كه هرجا مي نشستم اول از هشت نفره بودن ش مي گفتم. كيف ها را بلند مي كنم. آنها را توي راهرو مي گذارم. به ياد صف هاي سحري كه توي همين راهرو مثل پيچك تا طبقه ي سوم بالا مي رفت مي افتم. نوبت به خدا حافظي مي رسد. بچه ها، ميلاد، شهريار، فريد و... مي آيند و يك به يك دستي مي دهيم و روبوسي و شايد در آغوش گرفتني. نمي دانم چرا اين كار ها را مي كنم. اما مي دانم وقتي بعد از اين خدا حافظي ديگر در يك خوابگاه با هم نخواهيم بود ، حتما اين خدا حافظي بايد فرق كند با خداحافظي ديروزش. چيزي آرام توي گلويم سنگيني مي كند. همه چيز را سعي مي كنم تنها با يك كلمه جواب دهم. سعي مي كنم خداحافظي ام، به اميد ديدارم، در پناه خدا ام، همه و همه را در فشار دادن شان ميان دست هايم نشان دهم تا براي فرستادن هوا از كنار سنگيني گلويم، تنها يك واژه بماند، خداحافظ. عادل همراهم تا سر كوچه مي آيد. انگار مقابل عادل در گفتن همان يك واژه هم ناتوانم. نفهميدم خداحافظ گفتم يا نه. راه افتادم. به سمت ميدان انقلاب راه افتادم. بي آنكه تواني در خواستن ش داشته باشم يا نداشته باشم، به فكر فرو رفتم. آخر مي داني. حكايت هم خوابگاهي با هم كلاسي و هم رشته اي و يا هر كس ديگر خروار ها توفير دارد. آخر تو با هم خوابگاهي زندگي مي كني. مي شويد هم خانواده، رفيق و مرافق. و اين جاست كه مي فهمي بعد از يك سال زندگي، دلت براي خيلي چيزها تنگ خواهد شد. دلم براي خيلي چيزها تنگ خواهد شد. مي داني... دل من براي تك تك بچه ها ي اتاق تنگ خواهد شد. براي ميلاد ، براي رپ خواندن هاش، براي نامجو خواندنش و براي اين كه مي خواست سنتي بخواند، براي كد زدن هاش، براي كج و معوجي هاي ذاتي اش، براي خواستگاري رفتنش، براي كف كردن ش... و حتا براي سفيد شيري بودن هاش دلم سخت تنگ خواهد شد. براي فريد، براي كيبريتچي قيز خواندنش، براي اين كه هوا سرد بود، براي نيمرو هاي سر صبح، براي ترس اش از تركيدن چاه حمام، براي قند ريختن هاش، براي چاي گذاشتن هاش، براي اين كه كنارش بنشينم و نيمه شب ملت را سر كار بگذاريم، براي برگ خواستن ش ، براي يه گل دو گل بازي كردن ش، براي موهاش كه عوض نمي شدند، براي ترسي كه از شكستن ش داشتيم، براي پدرش كه او را به من سپرده بود، براي خاطر موذن زاده گذاشتن هاش(و دقيق شدن اش به بچه اي كه آن وسط نمي دانم ياعلي مي گفت، يا زهرا مي گفت، يا حسين مي گفت...)، و حتا به خاطر تمام غر زدن هاش دلم برايش بسي تنگ خواهد شد. براي كيو، كسي كه هميشه مي خواست كيومرث صداش كنيم، براي نشستن منحصر به فردش موقع حكم، براي پُشك انداختن هاش، براي گل پا گوش دادن هاش، براي فيلم قديمي ديدن هاش و يا اصلا براي جوان 40 سال پيش بودن اش، براي اي مرد تو از اين شهر برو هاش، براي مي ريم كه داشته باشيم يه آهنگ شاد بندري ش، براي تخمه ژاپني شكستن اش، براي " آ " گفتن هاش و حتا براي آخر هفته نبودن هاش دلم خيلي خيلي تنگ خواهد شد. براي فرشيد، براي هايده گوش دادن هاش، براي حال استيصال ش موقعي كه ژست سيگار مي گرفت، براي اين كه بار ديگري باهم ظرف ها را بشوييم، غذا بگيريم، براي اين كه از من بپرسد داور مسابقه كه بود، براي با نامجو حال كردن هاش، براي گرايش اش عمران-ارتفاع، براي زبان تخصصي ش افغاني، براي رفيقش سروش يا حتا براي آذركيش، دلم برايت فرشيد، بيش از آنچه برايش كلمه اي باشد، تنگ مي شود. ديگر به خيابان انقلاب رسيده بودم. شايد تا جلوي 50تومني هم آمده بودم. يادم نيست.نمي دانم باران هم مي آمد يا نه، كوله روي دوشم، ساك خاكستري روي دست چپم(يا شايد راستم) و كيف مشكي روي دست ديگرم(يا شايد دست ديگرم) و انگار چيزي توي گلويم، سنگيني مي كردند. چيزي آرام آرام، اما روي صورتم قل مي خورد. به ياد اين افتادم كه دلم چقدر براي پوريا تنگ خواهد شد. براي دوتا زدن هاش، براي ساعت ها خوابيدن هاش،براي تخت شكستن هاش، براي بي وقفه بازي كردن هاش، براي ...حتا براي گير دادن هاش و اذيت كردن هاش. دلم حتا براي اميرحسين، روي بالكن سيگار كشيدن ش، از خلاف هاش براي مان گفتن، كل انداختن هاش ... براي اميرحسين چقدر تنگ خواهد شد. باور كن حتا براي تخت خالي برق احمدي دل تنگ خواهم شد. و دلم چقدر براي گروه 8+1 تنگ خواهد شد.براي رائول، كوزت، روح الله. براي تاتي حرف زدن هاش، براي فيلم رزمي ديدن هاش. براي عليرضاي مشهدي و براي پرچم گينه ي بيسائو. براي هامون، براي بهترين صبحانه هاي عمرش. براي شهريار، كاميار، كامليا، خوش مرام. براي تير زدن به او، براي فحش دادن هاش، براي اين كه براي مان چاي بگذارد، براي اين كه آب بازي كنيم و او خيس...خيس...خيس. براي بامداد، براي بامداد...براي بامداد... براي سام.(دارم از كنار سينما بهمن رد مي شوم، سام را كه يادم مي آيد انگار چيز گرمي از كنار انحنايي كه حالا لب هام گرفته اند آرام آرام، اما مي لغزد.) براي سام و شيرازي بودنش. براي اين كه بيايد شيريني هامان را بخورد. براي شاهرخ، براي جيگر گفتن هاش، براي داد زدن هاش. براي ايرج، براي شعر خواندن هاش، براي لپ گرفتن هاش، براي آن صداي زمخت و كلفتش. براي حامد شاهرخي و براي "اه ماي شت" گفتن اش، براي "مونچون پرور" گفتن هاش، براي تمام هشت به اضافه ي يك ها دلم سخت تنگ خواهد شد. دل من حتا براي اتاق تمساح ها تنگ مي شود. تا با حامد بر سر شجريان بحث كنم، براي اميرحسين، براي فردين، براي همان يخ خودمان... براي سعيد هم دلم تنگ خواهد شد. براي معين، كلنل، مزه انداختن هاش، دلم براي عنصر خنثي، جهانيان و هميشه در فيلم بودن ش، براي آلپاچينو هاش تنگ خواهد شد. و براي كيانوش، حتا براي شوگر فري هاي كيانوش هم دل تنگ خواهم شد. و تو، بچه تمساح ... كامليا. براي اتاق جليل دلم تنگ خواهد شد. براي جليل، دست هاي كلفتش، براي خاطره تعريف كردن هاش، براي روستاشان، براي عادل، براي با موزاييك سر بريدن هاش، براي بريده بريده فارسي حرف زدن هاش، براي قاط زدن هاش، براي كردي صحبت كردن هاش، براي بحث كردن هاش، براي يا عمر گفتن هاش، براي تميز بودن اش، براي سر ظهر مسواك زدن هاش، براي چايي دم كردن هاش، براي همان شبي كه من مي شنيدم و آنها بحث مي كردند... براي رسول، سه تار زدن اش، اصلا براي ميم شيمي بودن رسول دل من تنگ خواهد شد. براي مهران، براي زلف هاش، براي همه شان دلم تنگ خواهد شد. آرام آرام، اما عرض انقلاب را رد مي كنم. به اين فكر مي كنم كه دلم براي 108 تنگ خواهد شد. براي شادي كردن مان موقع كنسل شدن امتحان رياضي يك، براي ساعت 11 و نيم فيلم ديدن هامان و اتاقي كه كم كم سينما شده بود، براي تنبلي هامان، براي اتاق تميز كردن هامان، براي تا ظهر خوابيدن هامان، براي دير رسيدن هامان، براي بدون نان نيمرو خوردن هامان، باور كن دلم براي دزد يخچال تنگ خواهد شد. دلم براي ده تا نيمرو توي دو تا فسقل ماهيتابه زدن هامان، براي چغندري كه در پوست خود نگنجيد و مردي كه### و نترسيد و مرد### به دست تنگ خواهد شد. براي همان آقايي كه گيتار ياني را مي زد و كارگردان فيلم هاي استيون بود و رپ مي خواند و شعر مي سرود و داستان مي نوشت و داور بازي ايتاليا و نمي دانم كجا بود و تازه خودش هم همان بازي را برده بود و اسكار بهترين بازيگر مرد سال دو هزار و نمي دانم چند را داشت و من سه چهار جا و ديدمش، براي آن مرد هم تنگ خواهد شد. دلم براي دژآوو ديدن مان تنگ خواهد شد. براي آتش بازي هامان. براي بلك هاوك ديدن مان، براي مراسم اسكار ديدن مان، براي پِس زدن هامان باور كن عجيب دل تنگ مي شوم. براي شب امتحان درس خواندن هامان، آهان! براي مسخره كردن آن سه پسر و فكر كنم دو تا دختر جلوي سينما. براي اين كه ميلاد فريد را صدا بزند كه امشب جلوي سينما داف بازار است. براي بليط فجر گرفتن و نگرفتن هامان، براي اين كه دلمان لك زد يك بار فريد برايمان بريك بزند، براي وقتي كه موج مان وسط كيو گير مي افتاد، براي جنگ مان، براي چنگ مان با آن پسته ها و بادام ها، براي شاش خر خوردن هامان، به خدا حتا براي كثافت هاي اتاق مان دلم تنگ خواهد شد. روي اولين پله ي پل عابر پياده پا مي گذارم و ياد آن شب برفي مي افتم كه رفتيم پيتزا خورديم. ياد مسير برگشت و يك دو سه چهار گفتن و مارش نظامي مان. ياد مردي كه ماشين ش خراب شده بود و بچه هايي كه مي گفتند دو تا تيكه ها را عقب مي بيني و كيو كه كه مي گفت نه بابا... فقط جلو ماشين يه مرد نشسته. ياد زمين خوردن هاي پياپي ميلاد. ياد آن كافي شاپ و آن صاحب سيبيلوش، كه هي با ما درد دل مي كرد. ياد فحش ها و جيغ هاي دختركي كه روش آب ريخته بودند. ياد جير جير كولرشان تا صبح. ياد تا صبح بيدار بودن هامان. ياد تاور ديفنس زدن هامان. ياد وعده ي غذايي نيم شبي مان. ياد تمام شان مي افتم و مي دانم كه دلم براي تمام شان تنگ خواهد شد. براي قوانين اتاقمان ، جشن پتوهاي نيم ساعته، براي مجازات كسي كه آشغال بريزد دلم تنگ خواهد شد. دلم تنگ مي شود كه موقع تراشيدن ته ماهيتابه كيو بگويد سعيد دل بكن. دلم تنگ خواهد شد براي "خب چيه؟" ها ي فريد. براي خوابم داره هاي پوريا، براي دور هاي بامداد. دلم براي تمام ساختمان سيزده آبان تنگ خواهد شد. براي حمام سوم از آخر، براي دست شويي كه صبح ها ساعت هفت صفي بود، براي سالن مطالعه اش كه انگاري محوطه ي ممنوعه بود، براي بالكن مان، براي سوييت مان، براي اميرعباس كه انگاري شب ها بخشي از ساختمان بود و وسط سوييت تا صبح راه مي رفت و درس مي خواند. دلم براي آن همه استانبولي كه نخورديم تنگ مي شود، و براي قورمه سبزي هايي كه بوي جوراب مي داد، براي صبحانه هامان، براي پنير عسل خوردن ميلاد... براي همه ي اين ها ، حتا براي مليكا و مادربزرگش دلم تنگ خواهد شد. مسير محدود بود و من اگرچه آرام آرام، اما پيش مي رفتم.و اين يعني ... اگر تمام اين ها را ، و آنهايي كه آن شب به يادم نيامد كنار هم بگذاري، و بداني كه براي همه شان تك تك، آرام آرام، اما دلم تنگ خواهد شد، خواهي فهميد چه مي گويم.(كه نخواهي، هرگز.) آن وقت بود كه بعد از يك سال فهميدم يك اتاق هشت نفره يك ايراد بزرگ دارد، آن هم اين كه ديگر مثلش پيدا نمي شود تا هر هشت تايي باهم ... باهم... آن طرف خيابان اولين تاكسي كه داشت از كنارم رد مي شد.... راه آهن؟ |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
نشسته ام٬
بی اختیار. اجباری ست مرا بر سکون. و در این اندیشه و تردیدم: کنون٬ به زمان تعبیر کابوس های ندیده ام رسیده ام٬ یا به انتظار تصویر رویای نویدم٬ نشسته ام٬ بی اختیار. اجباری ست مرا بر سکون... |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
ببين... تفاوت هاي شرعي و عرفي و معرفتي و اصولي و فروعي را نمي گويم. اصلا بحثم يك تفاوت تاريخي است. مي فهمي؟ البته غدير و جمل و صفين و عاشورا را هم نمي گويم عزيز، اين حكايت، حكايت ديگري است. حتا تاریخی هم نیست... فرای همه این ها. اين حكايت، خود، غدير و صفين و عاشورا را به ياد مي آورد، اصلا خود اين ها را مي سازد. مي داني، به اين حكايت كه مي رسم گويي ديگر تقيه جايز نيست، گويي پاي اتحاد مي لنگد، مصلحت رنگ مي بازد، دارم چه مي گويم؟ اين جاي قصه كه مي رسم بازي سمندر بازي است عزيز. قلندر واري است. اين جا كه رسيدم يك وقت نگويي احساساتم را كنترل كنم ها... اين جا مشعر است، اين جا حكايت، مصيبه ما اعظمها است. مي فهمي؟ يك وقتي نگويي بگذر از اين ماتم 1400 ساله ها... عزيز، مگر روايت مادري به گذشت زمان است؟ اين جاي روايت كه رسيديم، وقتي حكايت شد دختر رسول خدا، شد حكايت 18 ساله اي كه خدا كوثر صداش مي كرد، شد حكايت مادرمان، شد حكايت مادر رسول خدا، شد حكايت مادرمان در سوگ پدرش رسول خدا، آن هم نه به دلداري و مراقبت، حتا نه با اين بهانه كه دختر رسول خداست، وقتي شد حكايت مادرمان ميان خاك و خون و در و ديوار، نگو احساسات در برت گرفته، نگو كه سمندري دون شان است. وقتي حكايت رسيد به اين جا ظرف انسان مآبي ت را يك وقتي اين طرف ها نگيري ها... آخر عزیز من کجای این انسانیت لامروت تان روی دختر سوگوار دست بلند می کنند؟چه می گویی؟عزیز من، وقتي روايت رسيد به كسي كه رسول پاره ي تن ش مي ناميد، رسيد به آنكه محمد و علي و حسن و حسين را با او صدا مي كنند، وقتي رسيد حكايت به "ها"ي ابيها و بعلها و بنيها، وقتي رسيد به هاي هاي نوادگان پیامبری، رسيد به هاي هاي دختر خردسالي به عزای مادرش، به عزای مادرمان، یک وقتی پي تعريف ِهاي هاي ما نباشي ها. وقتي رسيديم به "دفني في اليل"، رسيديم به گريه هايي كه مي بايست بلند مي بود و نبود، وقتي رسيديم به تشييعی كه مي بايست مي شد و نشد، وقتي رسيديم به اين ها نخواه كه نينديشم "اول ظالم ظلم" را عزيز. آري عزيز، آنگونه كه فاطمه، فاطمه است، اين حكايت هم حكايت ديگري است. عزیز سواي مان كن، اين جاي داستان كه رسيديم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ می دانی که، امروز، همان روز روايت و حكايت است، روز بي ربط نويسي نيست، عزیز. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
می دانی حکایت چیست؟
یک تغییر نقش، تغییر معنا. روشن فکری را می گویم. این که از نوعی منش فکری کم کم به کسوت تبدیل شده است. بعید نیست امروز فردا هم توی خیابان تابلو صنف روشنفکران را ببینی. بی ربط نوشت: "ابله آزاری" رسمی بس دیرینه است و فراگیر. این است که "خود آزار" ها دچار "خود ابله پنداری" می شوند. گرفتی مازوخ کوچولوی عزیز؟ |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط سعید |
|
|
مي داني... خيلي دمش گرم است. دو بيتي را مي گويم. در ميان قالب هاي شعري بايد بگويم محشر است. تاپ تاپ. نامبر وان. (البته وقتي مي گويم دو بيتي هر چيزي است كه دو بيت داشته باشد(مثلا رباعي هم.))
مي داني... مثل قصيده و مثنوي نيست كه به درازا بكشد. زود تمام مي شود. دو بيت. كلا دو بيت. (و نه البته چهار مصراع ها... فقط دو بيت!) اما همين دو بيتش خودش حسن مطلع و مقطع دارد، بدنه دارد، حتا تخلص دارد. رهايي ... مي داني... بيت اولش دارد تو را توي باغ مي آورد و نصفه ي بيت دومش، هنوز خوب توي باغ نيامده اي صدايت مي كند "هوي"... تا بخواهي برگردي و ببيني كي تو را صدا كرده است، نيمه ي بيت دوم رسيده است و تو عجيب غافل گير و گل و گيج و منگ و مات و مبحوت مانده اي. دهانت باز مانده و دوباره دو بيتي را از اول مي خواني و دوباره و دوباره و دوباره و ... *** اين دوبيتي(يا همان رباعي!) را الان يادم نمي آيد از كيست... اما احتمالا توي نظرات، بعدا بنويسم.... محشر است. تلخ است كه لبريز حقايق شده است. زرد است كه بازيچه ي منطق شده است. عاشق نشدي اگرنه مي فهميدي، پاييز بهاري ست كه عاشق شده است. *** اين دو تا هم از يك كليپ بلوتوسي رونوشت مي شود: (از كسي است با عنوان فردوسي) ما دور مداري از خطر مي گرديم. تا صبح به دنبال سحر مي گرديم. سوگند به لاله ها كه همچون خورشيد، زرد آمده ايم و سرخ برمي گرديم. شهر آينه دار مي شود با يك گل پروانه تبار مي شود با يك گل گفتند نمي شود، ولي مي بينند، يك روز بهار مي شود با يك گل. بي ربط نوشت: پل مديريت، انتهاي كارگر، خيابان شهيد گمنام، پل گيشا، پارك گفتگو، با خاله ام رفته بودم خريد. توي ماشين داشتم آهنگي از آلبوم قلندروار افتخاري را گوش مي دادم...مي داني... فهميدم چگونه مي شود ناگهاني هجمه اي از ياد ها را ... آورد...مي داني... |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
گاهی اصلا گویی نه او خواننده است ونه چیزی که تو داری به آن گوش می دهی
ترانه. گویی او خطیبی ماهر است که سخنانش را در میان طنز های ماهرانه* و مخصوص
خودش و یا درمیان نامتعارفانه های دوست داشتنی اش و از اصل با زبان مخصوص خودش
بیان می کند و تو هم مستمعی که داری به یک سخنرانی سنگین و پر کنایه گوش می دهی. گوش
می دهی و تمام تلاشت در این است که کمترین نکته ای و کنایه ای و ... ای را از دست
ندهی. مانند وقتی داری به عقاید نوکانتی گوش می دهی. گاهی خواننده ای شش دانگ می نماید که آهنگ ها و چهچه های عربده مانندش ستودنی
است. و گاهی هم کاخی از ادبیات می ماند. بیت ها و غزلواره ها و تغزلات شیرین ش
اساسی دلچسب اند و تو می خواهی سر تعظیم مقابل شکوه این کاخ فرو آوری. مانند وقتی
داری "ای در میان جانم و جان از تو بی خبر" را می شنوی. گاهی هم اصولا به شوخ مسلک چرندگو می ماند، تلخک وار. مثلا وقتی داری دل می
رود ز دستم را گوش می دهی. گاهی هم گویا تلفیقی از این هاست. مانند وقتی داری جبر جغرافیایی را گوش می
کنی. اصلا می گویند باب تلفیق است. صدای غژغژ سه تاری که چون گیتار برقی می نوازندش
را که شنیده ای؟ یا مثلا آنگونه که در مصاحبه اش می گفت، گوشه ی نمی دانم چی چی از
موسیقی محلی نمی دانم کدام دهات که با گیتار برقی اش می نوازد.** اما راستش را بخواهی بیشتر خیال می کنم باب بریدن است. بریدن مطلق... بریدن
مطلق از هر مطلقی. می توانم این را در عدم تقید به سبک هاش ببینم. برخی می گویند
پدر شعر فارسی را صاف کرده است و برخی آسفالته نمودن موسیقی ملی را به او نسبت می
دهند. این که این ها براش قید و بند نیستند را من می گویم بریدن... نه فقط این
ها... همه چیز... بریدن تام. بریدن مطلق. می فهمی؟ می خواهی اشکال فلسفی بگیری،
بگیر. می خواهی عدم تعلق اش را تعلق اش بنامی بنام. بریدن مطلق از مطلق ها را من
در کارهاش می بینم. از "ترنج" اش بگیر، تا "جره باز(رفتم به نخجیر)"،
از "دل می رود ز دستم" تا سری دیازپام ها، از "سر زلف بلوند"
تا ... *.اول به جای این عبارت نوشته بودم "در لفافه ای از مطایبه های ماهرانه"
که دیدم اگر خودم جایی مطلبی با این مطلع را بخوانم بی شبهه بی خیال مابقی می
شوم... گور احساسات نویسنده. **. مرافقی من الغیب رساند که گوشه، گوشه ی سلمک شور، مال خراسان است. (راستش دروغ گفتم، مرافقش از غیب نبود.) |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
مدت ها پيش بود، شايد يك سال پيش كه يك سي دي در اين رابطه ديدم. شهادت آب و واكنش نشان دادن ملكول هاي آب نسبت به مفاهيم انساني، خوب، بد، واژه هاي خوب، دعا، موسيقي و الخ. آن موقع سعي نكردم خيلي توجه خرجش كنم. گذشت و اصلا اين مسئله يادم رفته بود تا ديشب توي ماشين و از راديو شنيدم كه پروفسور ايموتو-همان پروفسور قبلي، صاحاب شهادت آب و اين ها- طي كشف تازه اي متوجه شده كه آب زمزم با مابقي آب هاي دنيا متفاوت است. نمي دانم بلورش چي چيك اضافه دارد و ... دوباره ياد قضيه افتادم و با خودم گفتم سنگ مفت، بگرديم توي اينترنت ببينيم منبع درست و درماني از اين داستان يافت مي شود. يا مثلا مي شود جايي خود اين يارو ايموتو را گير آورد. اولين چيزي كه فهميدم اين بود كه انگاري آقايي فرهنگ نام توي برنامه ي كوله پشتي در اين رابطه برنامه داشته است.(كه حكما شومن سي دي اي كه ديده بودم هم بايد همين آقا باشد) خلاصه كه تا دلتان بخواهد مي شود پيرامون اين موضوع سايت پيدا كرد. اما يك جورهايي دنبال سايتي بودم كه رد كند قضيه را.(آخر قضيه خيلي بو دار است، هرچند كه متافيزيك زده است پدر هرچه ناممكن را در آورده است و ديگر نمي تواني به سادگي بر هر چيزي برچسب علمي نبودن بزني، اما انقدر ها هم هنوز علم بدبخت بي در و پيكر نشده كه*...) چيزهايي كه در اين رابطه يافتم بيشتر انتقاد از استفاده ي اين قضيه براي تبليغ ديني بود. مثلااین یکی. اما مابقي يافته هايم در يك كلام گفته هاي ضد و نقيض بودند. بعضي ها مي گفتند شما كه دليل نداري چرا قبول مي كني. بعضي ها هم مي گفتند شما كه دليل نداري چرا رد مي كني. راستي در سايت مبارزین هم اين قضيه را خرافات دانسته بودند و به نبود مقاله اي علمي در نشريه اي معتبر اشاره كرده بودند. (و البته باز منبعي براي اين قضيه هم نداشت) هيچ دليلي قاطع بر رد يا پذيرش اين داستان نبود و اين "نبود" من را هي حريص تر كرد تا قضيه را روشن كنم. روشن تر البته.خلاصه كه توي يك فروم دنبال قضيه را گرفتم كه چيزي دست گيرم نشد جز اين كه كسي اين پيشنهاد را داده بود: "دو تا ظرف برداريد و توي هر كدوم تيكه ميوه قرار بديد اسم خدا رو يكي و اسم شيطان رو ديگري بچسبونيد اگر تاثيري كه گفته شده وجود داشته باشه , بايد بعد چند وقت خودشو نشون بده." تازه يادم رفت بگويم كه توي سايت مبارزين يكي نظر داده بود"بنده روی برنج پخته این کار را انجام دادم، با دو عبارت «قرآن کریم» و «آیات شیطانی» و الان بعد از گذشت پانزده ماه برنجی که در شیشه بابرچسب «قرآن کریم»قرار داشت، تنها کمی آب باز کرده ولی برنجهای داخل شیشه دوم کاملا سیاه شده اند. اگر بخواهید عکس آن را برایتان ارسال خواهم نمود. ضمن اینکه در سی دی جلسات تکنیک های موفقیت آقای دکترفرهنگ که در باغ نور اصفهان برگزار شد این برنجها را نشان داده ام. می توانید ازفرهنگسرای پرسش اصفهان سی دی آن را فراهم کنید.[خب عزيز من شايد نتوانيم...ما كجا و اصفهان كجا.]" كه البته اين ها قضيه را ملموس و ساده مي كنند، اما جواب گرفتن يا نگرفتن از اين ها را نمي شود قاطعانه ربطش داد به داستان اصلي(البته اگر جوابي گرفته شود/شده باشد!). توي همان فروم يك "امگا" نامي هم بود كه اساسا پايه ي قضيه را از بيخ زده مي دانست... منتها هرچه گشتم اين يارو هم دليل درست و حسابي نياورده بود كه نياورده بود. خلاصه كنم. پيش تر كه رفتم توانستم از ويكي پديا كمك هايي بگيرم** و سايت خود ايموتو ي عزيز يافت شد(سایت خود خود ایموتو) رفتم و از آنجا هم ايميل يارو را گرفتم و يكي ميل زدم. با هزار پوزش و عذر خواهي مبني بر مورد شك قراردادن پژوهش هاي آن عالم بزرگوار خواستم اگر مي شود به بنده ي كمترين دو سه تا رفرنس معتبر نشان دهد و يكي مجله ي معتبر علمي هم معرفي كند و الخ. تا چه شود... متوجه هم شدم كه انگار يارو دارد روي اسمهاي اسلامي خدا كار مي كند (آدرس خبر از خود سایت یارو) (البت بعد از اين كه وارد صفحه شدي names را سرچ كن مي رسي سر مطلب). خلاصه كه هنوز مثل سال پيش كه توجهي خرج قضيه نكرده ام توفيري حاصل نشده است و همچنان قضيه پا در هواست و ما ملزم به خرج ننمودن توجه. از اين ها كه بگذريم انگار دختري توي همين مملكت خودمان هم اين كار ها را كرده است كه از نوع بيان نتايج كارهاش تزلزل مي بارد. مثل گزاره ي"زيباترين حالت مربوط به زماني است كه براي آب قرآن پخش مي شده" ، كه در يك مقاله ي علمي استفاده از واژه ي مبهمي چون زيباترين كه هزار جور معيار دارد و اصولا مقوله اي انتزاعي و بسته به بيننده و نظري و سليقه اي ست و عمرا بشود در موردش قطعيت بيان داشت خودش به نوعي علمي بودن مقاله را زير سوال مي برد. البته باز به يقين نمي توان رد كرد.(چون اين گونه سوتي دادن ها از يك دانش آموز ايراني بعيد نيست.) اخبار ضد و نقيض حاكي از اين بود كه قضيه مورد تاييد جشنواره ي خوارزمي است. توي سایت خوارزمی جاي درست و حسابي گير نياوردم ولي ميلي زدم و خواستم به من بگويند اين طور كسي و اين طور مقاله اي داشته اند يا نه. و باز هم تا چه شود...*** _____________________________ *. آخر وقتي واژه اي كه از يك زاويه خوب و از ديگري بد باشد بگذارند جلوي آب، وقتي واژه اي كه در زباني خوب و در ديگري بد باشد، وقتي هنوز حساب خوب و بد درست و حسابي سوا نشده اين طور قطعيت ها به نوعي خرافي به نظر مي رسد. البته يكي قضيه را به مسئله ي انتظار از جهان و نيروي جهان ربط داده بود.(مستند راز را ديده اي؟) **.جالب اين كه توي ويكي پديا ايموتو در رده ي دانشمندنما ها بود. ***.از هرگونه اطلاع معتبري استقبال مي كنيم. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... داد و بيداد |
|
RSS
|